گزارش زنده امروز خراسان جنوبی از پاتوق مصرف مواد مخدر شبی با منقلی ها

نخستین تصویر اعتیاد که به ذهن آدم می رسد ، بی خانمانی ، عجز و وحشت است؛  بی خانمانی  و وحشت از دیدن زندگی آدم‌هایی که همه چیز خود را در راه مصرف مواد مخدر از دست داده اند و در  اماکن و خانه های بی در و پیکر و تاریک و تار با بوی تعفن، پُر از موش، پُر از سوسک و مارمولک و مورچه و وسایلی کثیف به سر می برند.
ابتدا قرار بود به بهانه تهیه ومصرف مواد برای دوستم گزارشی از وضعیت تهیه و پاتوق معتادان تهیه کنم، ساعت ۶ بعد ازظهر با هماهنگی او  برای تهیه گزارش از وضعیت مصرف کننده گان مواد مخدر همراهی اش می کنم، با صداقت جریان  را به مصرف کننده اها گفتم که هدف من تهیه یک گزارش اجتماعی از مشکلات شماست.
کار کمی سخت می شود اما یکی از همان معتادها ما را به شخص دیگری معرفی می کند .میگوید: «اینجا   راحت تر می توانی کار خود را انجام دهی.» حالا باید پیش کسی دیگر برویم و با او برای خرید مواد مخدر همراه شویم، کار سخت می شود اما باید انجام داد. نیم ساعتی گذشت مجددا تماس گرفت و آدرس  خود را داد ، بعد از چند دقیقه احمد می رسد و با ما همراه می شود اما دوستم با یک صحبتی می کند و ما را تنها می گذارد و می گوید خاطرجمع کارت را انجام بده اما من هنوز خیلی ترس دارم.
احمد درخواست پول برای تهیه مواد مخدرش دارد، مبلغی در اختیارش قرار می دهم و از من می خواهد به خیابان ۱۷ شهریور بروم ، به مکان مدنظر احمد نزدیک می شویم که می خواهد من سرکوچه بمانم و او برود مواد تهیه کند، بعد از ۵ دقیقه برمیگردد و می گوید”ساقی نبود” باید برویم جایی دیگر، به سمت خیابان رجایی می رویم ، قبلش با تلفن هماهنگی می کند و درخواست خود را به طرف می گوید و در یکی از میلان های خیابان دولت توقف می کنم و احمد تنها برای تهیه مواد می رود و من از دور نظاره گر هستم.او خیلی سریع برمی گردد و می گوید باید به مکان مصرفش برویم، طی مسیر ماشین کلانتری را می بینم که پشت سر من حرکت می کند. به احمد می گویم چه کار کنم او می گوید به مسیرت ادامه بده و اصلا توجه نکن اما من واقعا فکر می کردم که من را تعقیب می کند که احمد میگوید باید تغییر مسیر دهیم با این تغییر مسیر دیگر ماشین کلانتری هم نیامد.
او در مسیر از خرابی مواد ها هم بسیار ناراحت است و می گوید: الان مواد خوب نیست و بیشتر مواد صنعتی استفاده می شود. از تهیه مواد پرسیدم که گفت اگر پول باشد همه نوع مواد پیدا می شود.
به مکان مصرف نزدیک می شوم، دوباره با دوستم تماس می گیرم که خیالم از مکان راحت شود. او هم می گوید: خاطرجمع باش مشکلی پیش نمی آید، به یکی از اماکن بافت فرسوده و خیابان تنگ و پیچ درپیچ می رویم سرکوچه ماشین را پارک می کنم شب است و کوچه تقریبا تاریک  و بوی تعفن  آن بسیار است، من به کجا می روم! پس از چند صد متری به یک منزل در کوچه باریک می رسیم، احمد جلو تر از من وارد منزل می شود و من لحظاتی پشت در مکث می کنم که من را صدا می زند که داخل شوم. ورودی حیاط منزل دو قسمت می شود یک راهروی باریک هم است  و دیوار های آن ریخته من را داخل راهرو دعوت می کند، حیاط کوچک بسیار کثیف و پر ازکارتن و وسایل یک بار مصرف و آهن کهنه که قبلا جمع شده ، فضای مشترک آکنده از دود و بوی مواد و پر از آشغال… .
دوست و هم مصرف احمد هم داخل اتاق نشسته مواد مصرف می کند. در اتاقی نفر دیگری بود که فقط صدایش می آمد. هم مصرف احمد که اسمش هادی است بسیار خسته‌ و دمق، به من مشکوک می شود که احمد او را خاطر جمع می کند، همه چیز و همه روزگار سیاه می‌بیند و از همه متنفر است.
وحشت از خانه ای که قبلا دیوار و سقف آن ریخته و با چوب و کیسه پلاستیکی سقف را پوشانده اند، هر چه بگویم کم است، از موکت که بر روی دیوار فرو ریخته پهن شده تا دیوار که با کاغذ پوشانده شده و از پنجره ای که شیشه ندارد. اندک وسیله زندگی که داخل خانه هم است کثیف و داغون می باشد. همه و همه اینها به خاطر مصرف مواد مخدر ایجاد شده اینها همه آن چیزی‌است که چشم هر بیننده‌ای را که گذرش به این خانه بیفتد، به ‌خود جلب می‌کند و آن تصویری می باشد که با اعتیاد و خانه‌به‌دوشی عجین شده‌ است.
احمد بساط مصرف خود را در کنار هادی پهن می کند و با هم به صورت رمزی صحبتی کوتاه می کنند و من با ترس و استرس فعلا نظاره گر و شنونده صحبت آنها هستم پس از چند دقیقه ای سر صحبت باز می شود و شکاف دردهای مصرف مواد مخدر باز می شود.
صحبت انسانهایی که بخاطر مصرف مواد مخدر زنده به گور شده اند و دیگر خاطره ای از خوشی زندگی ندارند و زیبایی و جوانی شان را از دست داده اند.
احمد متولد یکی از شهرستان های استان واکنون ساکن بیرجند است و ۲۴ سالگی‌اش را در محیطی سر می‌کند که به قول خودش، حتی دیدن عکس‌ها و تصاویرش برای کسانی که از بیرون به آن نگاه می‌کنند، دردناک است. پدر ومادر و یک  برادرش درگیر اعتیاد هستند.او ادامه میدهد که کارگر بوده و اکنون هم بخاطر مصرف مواد سرکار نمی رود و بیشتر کارتن، آهن کهنه و پلاسیک جمع آوری می کند و با فروش آنها پول موادش جور می شود.
او می گوید: خیلی وقت ها بوده شب جایی برای خواب هم نداشته ام. این مکان از دوستش است که در اختیار او و بقیه مصرف کننده ها قرار دارد. او می افزاید: مکان های دیگری هم است که معتادان بی جا و مکان به آن جا می روند و مصرف می کنند.
احمد از فروش مواد مخدر هم می گوید: که قبلا خیلی از فروشندگان مواد مخدر سنتی می فروختند اما اکنون بیشتر مواد صنعتی به فروش می رسد. او به زندگی گذشته خود و کارهایی که بخاطر مواد مخدر انجام داده گریزی می زند و می گوید: برای هر معتادی این کارها طبیعی است.
هادی که زیاد حرف نمی زند اما گه گاهی گریزی به صحبت های احمد می زند و می گوید: ما معتاد متولد نشدیم، اما الان دیگر زندگی ما در اراده مصرف مواد مخدر است.
او که زن و بچه اش را بخاطر اعتیاد رها کرده، آرزو دارد یک بار دیگر فرزندش را بغل کند، زن و فرزندش در منزل برادر زنش زندگی می کنند و خرج آنها را پدرشان می دهد.
هادی ادامه می دهد که باید پول موادش از یک جایی جور شود مهم نیست از کجا…
در اتاق دیگری دو نفر دیگر هستند که ظاهرا مواد مصرف می کنند و مکان مصرفشان اینجا است. هادی می گوید: اکنون اگر پول باشد مواد خودش می آید، در این منطقه مواد فروش و مصرف کننده زیاد هستند.
حرف های دوستان زیاد بود من خواستم که به اتاق کناری هم سری بزنم که احمد گفت آن اتاق نمی شود. از چای و خوراک شام هم پرسیدم که هادی گفت چای اگر دوست داری می توانیم درست کنیم اما شام نداریم، مشخص بود که آنها فقط به فکر تهیه دود و مواد بودند گرسنگی و تشنگی اهمیت نداشت. و من از احمد می خواهم که با من تا سر کوچه بیاید که دردسر را کم کنم.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme