شاعر بیا و اشک هایم را ترجمه کن

بیا و اشک هایم را ترجمه کن
در لا ب لای این خطوط در هم رفته
وقتی تمام زبان ها را سر بریده اند!

 

شاعر بیا و هیأت ِ واژه بیاور
باید که راه افتاد تا صحرای محشر

جایی فراتر،از زمین دور از زمان ها
باید یقین باشد به جای این گمان ها

باید یقین باشد و گرنه راه سخت است
یک پادشاه آنجا بدون تاج و تخت است

اینجا نفس را هم نفس میفهمد،آری
باید که اشک واژه ها را دربیاری

باید که عاشق باشی نه از جنس مجنون
باید پدر را غوطه ور بینی تو در خون

باید بفهمی دردشان درد کمی نیست
یا جز عطش بر زخم هاشان مرهمی نیست

داغ برادر دیده ای آیا برادر؟
یا من بگویم، من برایت جای خواهر

او می فتاد و می نشست او در برابر
سخت است اندوه برادر بر برادر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برخیز ساقی تا ببینی تو جنون را
برخیز ساقی تا ببینی رقص خون را

بعد ازتو شش ماهه لباس رزم پوشید
از دست خالی تو ساقی آب نوشید

شش ماهه بود اما پدر را خوب فهمید
شاعر نبود و شعر تر را خوب فهمید

الله اکبر از عطش الله اکبر
یک باغبان میرفت با گل های پرپر

ناگه زنی فریاد زد “فرمانده برگرد”
خواهر کنار خیمه ات وامانده برگرد!

گر تو بیایی ما دوباره صبر داریم
بر آسمان تشنگی مان ابر داریم

ما قول دادیم از عطش چیزی نگوییم
از اصغر و چشم ترش چیزی نگوییم

چیزی نگویید آه او رفته ست میدان
هی تیرباران میشود هی تیرباران

این کیست افتاده زمین در قعر گودال
باید بگویم من ، زبان شاعرت لال

یک تکه از خورشید بر روی زمین است
ای وای من انگار روز واپسین است

راه زمین و آسمان را آه بسته ست
اندوه او پشت خدا را هم شکسته ست

یک مادر از هول بلا آنجا نشسته
یک زن شبیه فاطمه بالا نشسته

 

 

 

 

 

او را صدا کرده ست با نایی بریده
خود را رسانده با نفس هایی بریده

یک زن ولی ای کاش او زینب نباشد
“یا وا اخا یا وا اخا” بر لب نباشد

قدّش خمیده تر شده اینبار زینب
بعد از برادر میشود سالار زینب

ای سرزمین کربلا از او جدا شو
سردار سر از تن جدا از او جدا شو

شعرِ من امّا می­رود تا شام با او
هی از عطش می­گوید و هر گام با او

پای تمام بیت های من چکیده
از اشک های دختری بابا ندیده

آن دختری که پا به پای نیزه­ها رفت
می­گفت با عمّه که بابایش کجا رفت؟

آرام گیرآخرحواسش هست بابا !
با پا نشد با سر به روی نیزه اماّ

می آید او و لحن قرآنش به گوش است
هفت آسمان از خون پاکش در خروش است

تاول زده شعرِمن از زخمِ تو بانو
در بیت آخر می­زند پیشِ تو زانو

من حتم دارم نور عینت خواهد آمد
با حضرت مهدی حسینت خواهد آمد

مانده ست راهی تا دوباره گُر بگیرد
شاعر دلش می­خواست مثل حُر بمیرد

وجیهه نوزادی

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme