یادداشت امروز/معجزه توانستن بعد از خواستن

امروز خراسان جنوبی – زنگویی zangoei@birjandtoday.ir
داستان ها را ، تمثیل ها را، ضرب المثل ها را، شعرها را و…. باید خواند اما نه برای گذران وقت بلکه برای درس گرفتن. هر واقعه ای باید درسی باشد برای ما. باید بیاموزیم رازی را و باید وقت خود را با خواندن درس ها بهینه سازی کنیم. یادمان باشد ما اصلا فرصتی برای فراغت نداریم. باید از لحظه به لحظه زمان استفاده کنیم و الا باید فردا در برابر این پرسش که “بای ذنب قتلت؟” پاسخ دهیم که چرا زمان ها را با تیر بطالت کشته ایم. بگذریم نمی خواهم در آغاز دومین ماه از تعطیلات تابستانی به این ماجرا بپردازم بلکه می خواهم توجه دهم که بخوانیم و درس بگیریم و بدانیم که اهل راز، سخن به راز می کنند در قالب داستان، کنایه و استعاره. باید به زبان فهمیدن رسید و باید فهمید شیوه های بیان را تا بتوان توش برداشت از همه چشمه های جاری. حال که سخن به این جا رسید بگذارید امروز را با ماجرایی داستان واره و درس آموز از استاد صفائی حائری آغاز کنیم که در صفحه ۲۵۱ کتاب ارزشمند مسئولیت و سازندگی، می فرماید: دوستى از من پرسید تو از چه کسانى تأثیر پذیرفته‏ اى و با چه عواملى حرکت کرده‏ اى؟ گفتم: من از بیرون انتظارى نداشتم و تنهایى را یافته بودم و ضرورت حادثه را دیده بودم و از عشق و علاقه‏ اى هم سرشارم کرده بودند و همین سه عامل براى حرکت پاهاى فلج کافى هستند تا چه رسد به استعدادهاى آماده و آن گاه مثالى آوردم که: دختر یکى از بزرگان قوم فلج شده بود و او را تا خارج هم برده بودند و مأیوس برگشته بودند. تابستان‏ها او را در کنار باغ ییلاقى مى‏ گذاشتند و تنها با یک دختر بچه ملوس که انیس و خدمت کار و دوست او بود، همراهش مى ‏کردند.
این دو، روزها در میان این باغ که یک آسیاب آبى هم در کنارش بود، زندگى مى‏ کردند. دخترک در امتداد نهر آب تا آسیاب دنبال گل‏ها و پروانه‏ ها بود و ریگ‏هایى براى بازى جمع مى ‏کرد. یک روز در کنار نهر، پایش لیز خورد و داخل نهر افتاد و با دست و پا زدنش به آسیاب نزدیک‏تر شد و آرام مى ‏آمد … تا در میان تنوره … تا کنار پروانه ‏هاى آسیاب و آخر سر مى‏ آمد تا باغ‏هاى ده آن هم با خونى که به آب‏ها داده بود و استخوان‏هایى که به آسیاب بخشیده بود.
دختر افلیج که شاهد مرگ دوست و خدمت‏کار ملوسش بود و تنها داغ دیده بود و ضرورت حادثه‏ ها را یافته بود، به هیجان آمد و به خود فشار آورد و به پا خاست. دخترک را از آب گرفت و به ده آورد و هنگامى که متوجهش کردند که تو چه طور راه افتادى، از شوق غش کرد و افتاد.
به دوستم گفتم: اگر او به انتظار کسى بود، فشار به گلوش مى‏ آمد و فریادگر مى ‏شد. و اگر عشقى در او نبود و ضرورت حادثه را نمى ‏دید، بى ‏تفاوت مى ‏ماند، اما با جمع این هر سه عامل به حرکت رسید….
بله، باید از درون و علیه خویش و برجا نشستن و به انتظار دیگران ماندن، خروشید. باید برای نجات آنچه به آن باور داریم و آنچه برای زندگی و ماندگاری خود لازم می دانیم اقدام کنیم. کار و حرکت آن دختر افلیج برای نجات جان دوست خود، یک درس است به این معنا که وقتی تمام قد برخیزیم، معجزه هم اتفاق می افتد. بله، ما می توانیم معجزه کنیم اگر باور کنیم عشق را، حادثه را و ضرورت حرکت را…..

 

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*