خواندنی

داستان های شیوانا آهنگر طماع

روزی آهنگری جوان وارد دهکده شیوانا شد

او در کار خود بسیار ماهر بود

و می توانست وسایل مختلف را با کیفیت خوب و قیمت مناسب بسازد و به مردم عرضه کند

در ابتدا فروش خوبی هم داشت اما به تدریج میل و رغبت مردم به خرید از او کاهش یافت

و چند هفته که گذشت دیگر هیچکس سراغ او نرفت

دلیل این عدم استقبال مردم از او، بدگویی آهنگر جوان از آهنگر پیر قبلی دهکده بود

که با وجود سن زیاد به کسی کاری نداشت

و اصلا هم از ورود آهنگر جوان به دهکده گله مند نبود

اما برعکس او آهنگر جوان حتی یک لحظه از

بدگویی و تهمت و افترا علیه آهنگر پیر دریغ نمی کرد

سرانجام مدتی که از بیکاری آهنگر جوان گذشت او نزد شیوانا آمد

و به او گفت : استاد می بینید چه بلایی سرم افتاد

این آهنگر پیر و مکار با مظلوم نمایی و سکوت خودش کاری کرد

که مردم دهکده از من گریزان و به سمت او متمایل شوند

دیگر کاری از من ساخته نیست و به ناچار باید هر چه زحمت کشیده ام

را زیر قیمت بفروشم و از این دهکده بروم

بگذار مردم دهکده مجبور شوند از جنس های نامرغوب

همین آهنگر پیر و قدیمی و ناوارد استفاده کنند تا قدر مرا بدانند

شیوانا با لبخند گفت :

تو خودت به تنهایی به قدر کافی مهارت و شایستگی داری

که مورد تحسین اهالی قرار بگیری

اگر کاری به کسی نداشتی و با هنر و مهارتی که داشتی توانمندی

و برتری خود را اثبات میکردی سال ها بین مردم خوش می درخشیدی

و کسی با تو دشمن نمی شد

اما چون همه چیز را برای خودت می خواستی و حرص چشمانت را کور کرده بود

با وجودی که این همه امکان و استعداد برای جذب اهالی داشتی

با حسادت بی مورد و دشنام و اهانت به کسی که سکوت می کرد

و چیزی نمی گفت خودت با دست خودت نزد مردم حرمت خودت را از بین بردی

برای محبوب شدن نیازی به بدگویی و تهمت و دشمنی نبود

تو همین طوری محبوب دل ها بودی

خودت باعث تنهایی و کنار گذاشتن خودت شدی

کافی است خرابکاری های گذشته را طوری ترمیم کنی

و دست از سر آهنگر قدیمی دهکده برداری و به کارخودت بپردازی

خواهی دید که چند سال دیگر هنر و مهارتت دوباره تو را محبوب خواهد ساخت

البته به شرطی که دست از حرص و حسادت برداری

آهنگر جوان لبخند تلخی زد و گفت :

در این دهکده آنقدر خرابکاری کرده ام که گمان نکنم به سادگی از خاطر اهالی برود

به دهی دیگر می روم و آنجا این گونه که گفتید زندگی میکنم

روز بعد آهنگر جوان اسباب و وسایلش را جمع کرد و به دهکده مجاور رفت

و آنجا برای خود از نو کارگاهی ساخت و به کار مشغول شد

اما این بار به هیچکس کاری نداشت و سرش به کار خود مشغول بود

یکسال بعد شیوانا از آن دهکده می گذشت

اهالی دهکده خود را دید که اطراف مغازه آهنگر جوان جمع شده اند

و به او سفارش کار می دهند

شیوانا نزدیک او رفت و جویای حالش شد

آهنگر جوان با خنده گفت :

می بینید استاد نه تنها اهالی این دهکده جدید از کار من استقبال کردند

بلکه اهالی دهکده شما هم از راه دور می آیند

و به من سفارش می دهند و حسابی سرم شلوغ است

همان آهنگر پیر دهکده شما هم وقتی سرش شلوغ می شود

کارهای اضافی اش را به من ارجاع می دهد

انگار حق با شما بود برای محبوب شدن نیازی

به دشمنی و حسادت و کینه ورزی و تهمت به دیگران نیست

هر انسانی اگر با تکیه بر استعداد و توانایی خودش خوش بدرخشد

مورد تحسین و استقبال بقیه قرار می گیرد

و در حد لیاقت خود محبوب جمع می شود

فقط باید کاری به کار دیگران نداشت و خوش درخشید

 

 

ریسمان ذهنى

شیوانا به همراه تعداد زیادى از شاگردان خود صبح زود عازم معبدى در آنسوى کوهستان شدند. ساعتى که راه رفتند به تعدادى دختر و پسر جوان رسیدند که در کنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران کنار جاده وقتى چشمشان به گروه شیوانا افتاد شروع کردند به مسخره کردن آنها و براى هر یک از اعضاى گروه اسم حیوانى را درست کردند و با صداى بلند این اسامى ناشایست را تکرار کردند. شیوانا سکوت کرد و هیچ نگفت.

وقتى شبانگاه گروه به آنسوى کوهستان رسیدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شیوانا در جمع شاگردان سوالى مطرح کرد و از آنها خواست تا اثر گذارترین خاطره این سفر یک روزه را براى جمع بازگو کنند. تقریبا تمام اعضاى گروه مسخره کردن صبحگاهى جوانان کنار جاده را به شکلى بازگو کردند و در پایان خاطره از این عده به صورت جوانان خام و ساده لوح یاد کردند.

شیوانا تبسمى کرد و گفت: شما همگى متفق القول خاطره این جوانان را از صبح با خود حمل کردید و در تمام مسیر با این اندیشه کلنجار رفتید که چرا در آن لحظه واکنش مناسبى از خود ارائه ندادید!؟ شما همگى از این جوانان با صفت ساده لوح و خام یاد کردید اما از این نکته کلیدى غافل بودید که همین افراد ساده لوح و بى‌ارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتى همین الآن هم بخش اعظم فکر و خیال شما را اشغال کردند.

اگر حیوانى که وسایل ما را حمل مى‌کرد توسط افسارى که به گردنش انداخته شده بود طول مسیر را با ما همراهى کرد. آن جوانان با یک ریسمان نامریى که خود سازنده آن بودید این کار را کردند. در تمام طول مسیر بارها و بارها خاطره صبح و تک تک جملات را مرور کردید و آن صحنه‌ها را براى خود بارها در ذهن خویش تکرار کردید.

شما با ریسمان نامریى که دیده نمى‌شود ولى وجود داشت و دارد، از صبح با جملات و کلمات آن جوانان بازى خورده‌اید. و آنقدر اسیر این بازى بوده‌اید که هدف اصلى از این سفر معرفتى را از یاد برده‌اید. من به جرات مى‌توانم بگویم که آن جوانان از شما قوى‌تر بوده‌اند چرا که با یک ادا و اطوار ساده همه شما را تحت کنترل خود قرار داده‌اند و مادامى که شما خاطره صبح را در ذهن خود یدک بکشید هرگز نمى‌توانید ادعاى آزادى و استقلال فکرى داشته باشید و در نتیجه خود را شایسته نور معرفت بدانید.

یاد بگیرید که در زندگى همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود رها کنید و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بیندیشید. اگر غیر از این عمل کنید، به مرور زمان حجم خاطراتى که با خود یدک می‌کشید آنقدر زیاد می‌شود که دیگر حتى فرصت یک لحظه تماشاى دنیا را نیز از دست خواهید داد.

 

 

 

داستان جدید شیوانا

روزی شیوانا متوجه شد که باغبان مدرسه خیلی غمگین است

نزد او رفت و علت ناراحتی اش را جویا شد

باغبان گفت :

راستش بعد از ظهرها که کارم اینجا تمام می شود ساعتی نیز در آهنگری پای کوه کار می کنم

وقتی هنگام غروب می خواهم به منزل برگردم هنگام عبور از باریکه ای مشرف به دره جوانی قلدر سرراهم سبز می شود و مرا تهدید می کند که یا پولم را به او بدهم و یا اینکه مرا از دره به پائین پرتاب می کند

من هم که از بلندی می ترسم بلافاصله دسترنجم را به او می دهم و دست خالی به منزل می روم

امروز هم می ترسم باز او سرراهم سبز شود و باز تهدیدم کند که مرا به پائین دره هل دهد

شیوانا با تعجب گفت :

اما تو هم که هیکل و اندامت بد نیست و به اندازه کافی زور بازو برای دفاع از خودت داری

پس تنها امتیاز آن جوان قلدر تهدید تو به هل دادن ته دره است

امروز اگر سراغ ات آمد به او بچسب و رهایش نکن

به او بگو که حاضری ته دره بروی به شرطی که او را هم همراه خودت به ته دره ببری!

مطمئن باش همه چیز حل می شود

روز بعد شیوانا باغبان را دید که خوشحال و شاد مشغول کار است

شیوانا نتیجه را پرسید

مرد باغبان با خنده گفت :

آنچه گفتید را انجام دادم. به محض اینکه به جوان قلدر چسبیدم و به او گفتم که می خواهم او را همراه خودم به ته دره ببرم ، آنچنان به گریه و زاری افتاد که اصلا باورم نمی شد

آن لحظه بود که فهمیدم او خودش از دره افتادن بیشتر از من می ترسد

به محض اینکه رهایش کردم مثل باد از من دور شد و حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد

شیوانا با لبخند گفت :

همه آنهایی که انسان ها را تهدید می کنند از ابزارهای تهدیدی استفاده می کنند که خودشان بیشتر از آن ابزارها وحشت دارند

هرکس تو را به چیزی تهدید می کند به زبان بی زبانی می گوید که نقطه ضعف خودش همان است

پس از این به بعد هر گاه در معرض تهدیدی قرار گرفتی عین همان تهدید را علیه مهاجم به کار بگیر

می بینی همه چیز خود به خود حل می شود!

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*