سرمقاله/سیاهی… از خلیفه عباسی تا داعش

رضا زنگویی

حله خونین
گواهی داد
و ده ها شهید
به امضای خون شهادت دادند که
دشمنان نور در جامه داعش
-این نمادهای باطل و توحش-
از خورشید می ترسند
چنانکه پیش از این برخود می لرزیدند
امروز اگر بتوانند دگرباره سامرا را منفجر می کنند
چنانکه دیروز آفتاب سامرا را
به مهمانی زهر بردند
اما نمی دانند نورخدا خاموش شدنی نیست…
تاریخ به کار تکرار است
و صفحات گویی دوباره ورق می خورند
در تکرار سیاه پوشانی که
پنجه در رخ آفتاب می کشند
آن روز هم سیاه می پوشیدند
دشمنان نور و روشنی  در جامه عباسیان
و امروز هم سیاه می پوشند
دشمنان نور در جامه داعش
-این نمادهای باطل و توحش-
از خورشید می ترسند
چنانکه پیش از این برخود می لرزیدند
امروز اگر بتوانند دگرباره سامرا را منفجر می کنند
چنانکه دیروز آفتاب سامرا را
به مهمانی زهر بردند
اما نمی دانند نورخدا خاموش شدنی نیست
بلکه ریشه می سوزاند از سیاهی و تباهی
این را تاریخ شهادت می دهد…
نه امروز می فهمند
ونه دیروز فهمیدند که
خورشید به حصار درنمی آید
حتی اگر لشکری از سیاهی
گرد آن را بگیرد
چنانکه وقتی باران می بارد
حتی اگر همه چتر بر سر گیرند
باران می بارد و زلال جاری می شود
و راه اقیانوس در پیش می گیرد
تا در هم آوایی با خورشید
دگر باره به آسمان برخیزد
و باز ببارد و ببارد و ببارد
و خورشید و باران
– اگر قابل باشند –
شرابه ای از نگاه شمایند
که اهل ایمان در پرتو نگاهتان
ره به بهشت می برند
و چشم بستگان کور باطن را
مسیر به مقصد جهنم ختم خواهد شد ….
و این پایان شومی است برای آنانی که
شما را به حصر گرفتند دیوار در دیوار نفر در نفر
اما انوار شما اما زلال کلمات شما
حصارها را درنوردید و بر ضمیر و ذهن مردمان نشست
و هر که را، جانی بود به نور رسید
و محروم از نور کسانی بودند که پشت به قبله امامت
پشت سر دروغی به نام «معتمد عباسی» می ایستادند
ایستادنی که اگر چه به ظاهر رکوع و سجود می شد
اما بهره ای از نماز نداشت
که نماز- به فصل اقامه – زمین و زمان را
از فحشا و منکر پاک می کند
اما آن روز در سایه سیاه دروغی به نام «معتمد»
که خود را خلیفه می خواند منکر فراوان می شد
و چه منکری بالاتر از به حصر کشیدن خورشید ولایت
و بازداشتن مردم از چشم شدن به تماشای آفتاب
و نماز به امامت مردمی از سلاله رسول ا…(ص)
که زمین و زمان را از منکر و فحشا پاک می کرد
منکر در منکر می شد و فحشا در فحشا
وقتی خلیفه عباسی جامه خلافت می پوشید
چنانکه در خلافت پدرانش هم
فحشا و منکر زمین و زمان را می آلود…
آقای من خلیفه را لشکری بود از تیغ و شمشیر
و شما را «عسکری» از کلمه و کلام
آنان به باطل تیغ می‌کشیدند
و از لبان شما به حق کلمه می بارید
تا آدمی راه آسمان را گم نکند…
آقای من ای امام لحظه های روشن
پیش نماز اجابت قیام و قنوت
شما ما را ازکوچه های تاریک به نور عبور دادید
و تا بهار امامت آخرین حجت خدا رساندید…
و هر که را عقل بود و هوش
دریافت امامت نوری است که حضرت خداوند
– به حکمت و غیرت – آن را جهان تاب می کند
و به رغم خواست کافران عاقبت از آن صالحان است
… و اینک جهان منتظر طلوع پور رشید شماست
در انتظار قائم آل محمد…(عج)
والیس الصبح بقریب؟

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme