آخرین خبر :

یادداشت امروز/لبخندی که چاقو را شکست!

امروز خراسان جنوبی – زنگویی zangoei@birjandtoday.ir
من نگاهم را، بخش زیبایش را، مدیون استاد صفائی حائری هستم. مردی که خورشید را مانند بود در بخشش نور. دریا را ترجمه بود در کرامت و بخشندگی. کوه را مانند بود در ایستادگی. او را باید هزار بار خواند و در هر خوانش، بهره ای نو برد. من باور دارم که اگر چه بر مرگ استاد، سال ها می گذرد اما مرگ او را خاموش نمی کند بلکه استاد در آثار خویش تجلی تام دارد و چنان خورشید به روشنی گفتنی ها را گفته است که نیاز نباشد سنگی کدر مثل صاحب این قلم، شرح آفتاب کند. فقط ضمن دعوت به خوانش آثار استاد به نکاتی چند توجه می دهم و نکته اول درباره استاد از زبان مقام معظم رهبری که فرمودند: «ایشان(استاد علی صفایی حائری) مثل علامه طباطبایی صاحب سبک‌اند و بنده نیز از آثار ایشان استفاده می‌کنم.» و دوم از کلام ایشان درباره انقلاب و جمهوری اسلامی که ایشان در پاسخ نامه نهضت آزادی نوشتند و انگار نسخه ای است برای امروز و جواب به سئوال مقدر برخی افراد به این بیان که؛ “مادام که حکومتی از اهدافش چشم نپوشیده و تخفیف نداده، حتی در زیر فشارهای سیاسی و دخالت‌های جاسوسی و نظامی و تحمیل جنگ و صلح قد خم نکرده و به جایی وابسته نشده، مادام که اهداف دست نخورده‌اند، باید با حکومت همراه بود، حتی اگر تو را کنار گذارده باشد…” در ادامه هم من نمی نویسم چون نمی توانم ادای حق کنم بلکه به یک خاطره از زبان استاد می پردازم و مطمئنم که حلاوت کلمات ایشان هزار بار بیشتر از رشک این قلم، کام ها را شیرین خواهد کرد. عزیزی می گفت:
یک روز به آن گرامى گفتم: من وقتى از بعضى افراد گستاخ در کوچه و خیابان، حرفى مى شنوم، پاسخ مى دهم. شما چطور؟ استاد فرمود: من پاسخ نمى دهم; چون آدم ها انگیزه هاى گوناگون دارند; یا نمى دانند یا از نفرت هایى انباشته اند یا بدبین اند. من یا مى گذرم «مرّوا کراما» یا با آن ها حرف مى زنم. و تعریف کرد: روزى در خیابان هاشمى تهران مى رفتم. جوان موتورسوارى به همراه سوارى بر ترک، اشاره اى کردند که فهمیدم مى خواهند زیر عمامه ام بزنند. براى همین به پیاده رو رفتم. وقتى به کنارم رسیدند، از کارشان مأیوس شدند. توقف کوتاهى کردند و یکى از آن دو حرفى گفت که مفهوم آن تغوط به عمامه ام بود. دستى به عمامه ام کشیده و گفتم: خبرى نشد؟! ناگهان ایستادند و موتور را روى جک گذاشته و به طرفم آمدند. سرها را پایین گرفته و با شرم گفتند: آقا! عفو کنید. کلام مظلومانه و از سر خیرخواهى چنین اثر مى گذارد. با آن دو صحبت هایى شد… بعد نگاهش را به من دوخت و با تأنّى فرمود: یکى از آن ها به حوزه آمده و طلبه شد و یکى به جبهه رفت و میان بر زد. چه نفسى و چه نفوذ کلامى که از فحاشان، طلبه و شهید بیرون مى کشید. باری، اگر عالمان دینی ما مشی استاد را در پیش گیرند، مردم و حتی بدزبان ترین شان هم شاگرد خواهند شد. یادم هست در مجلس چهلم آیت ا… که در مسجد امام صادق مشهد برگزار شد بعد از سخنران رسمی، مردی به سخن پرداخت که پیشینه شرارت و چاقوکشی داشت. بزن بهادر بود و به هیچ قاعده و قانونی هم تمکین نداشت اما آهوی رام صفایی شده بود با لبخند آیت ا… او آن روز حرف نغزی زد؛ آقایان! شما صفایی بشوید، من هم چاقویم را غلاف می کنم! بله، خیلی ها تیغ وامی نهند اگر ما بتوانیم مثل صفایی رفتار کنیم.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme