طنز ۵

خری آمد به سوی مادر خویش بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

 

 

برو امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه ات را دوست داری

 

خر مادر بگفتا ای پسر جان تو را من دوست دارم بهتر از جان

 

ز بین این همه خرهای خوشگل یکی را کن نشان چون نیست مشگل

 

خرک از شادمانی جفتکی زد کمی عرعر نمود و پشتکی زد

 

بگفت مادر به قربان نگاهت بقربان دو چشمان سیاهت

 

خر همسایه را عاشق شدم من به زیبایی نباشد مثل او زن

 

بگفت مادر برو ، پالان به تن کن برو اکنون بزرگان را خبر کن

 

به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به رسم عاقانه

 

دو تا پالان خریدند پای عقدش یه افسار طلا با پول نقدش

 

خریداری نمودند یک طویله همانطوری که رسم است در قبیله

 

خر عاقد کتاب خود گشایید وصال عقد ایشان را نمایید

 

دوشیزه خر خانم، آیا رضایی؟ به عقد این خر خوشتیپ در آیی

 

یکی از حاظرین گفتا به خنده عرس خانم به باغ اسبار برفته

 

نهایت بار سوم خر بپرسید که خر خانم ، سرش یکباره جنبید

 

خران عرعر کنان شادی نمودند به یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی برای این دو خر در زندگانی

 

 

 

 

یارو پشت کامیونش می نویسه : عزیزم، کشتی عشق ما آماده پروازه … پیتیکو پیتیکو
یک دنیا فدای هر چی دل مهربونه…
یک دل فدای هر کی اینو می خونه..
اگر همسفر عشق شدی
.
.
قربونت کرایه ما رو هم حساب کن
تا جام اجل نکردم نوش هرگز نکنم تو را فراموش !
یارو پشت ماشینش می نویسه : برادر بی کسم جومونگ
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بوق نزنید راننده خواب است !!!
حسنی به مکتب نمی رفت باباش گذاشت کمک شوفری
انل متل رفاقت ، دل به تو کرده عادت ، برات دعا می کنم ، اینه رسم‎ صداقت
دنبالم نیا ، آواره میشی !!!
گلگیرم ولی گل نمی گیرم !
عشقو برات کشیدم میون موج دریا
رو ماسه هاش نوشتم دوست دارم یه دنیا
در ماهیتابه عشقت سوختیم
بی وفا روغن بریز !
هندونه بده قاچ کنیم
لوپتو بده ماچ کنیم !
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
هندوانه کاشتیم اما کدو برداشتیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زندان
توسط : fatima76
زندانی دارای دو در است، یکی در آزادی و دیگری دَرِ اعدام. این زندان دارای دو زندانبان است که یکی از آنها راستگو و دیگری دروغگوست. خودِ زندانبانان همدیگر را به خوبی می شناسند. در این زندان مردی محبوس است که نمی داند کدامیک از زندانبانان راستگو، و کدامیک دروغگو است؟ به او اجازه می دهند، از هر یک از زندانبانان که دلش می خواهد سؤالی بکند و از پاسخ طرف مقابل بفهمد در آزادی کدام است تا از آن خارج شود. پرسشی که او باید بکند تا به آزادی او بینجامد چیست؟پاسخ : به یکی از دربانها نزدیک شده، از او می پرسد: « آقا، اگر من از دربان دیگر بپرسم که در آزادی کدام است، کدام در را نشان خواهد داد؟» هر دری را که دربان نشان دهد، می فهمد آن در، دَرِ اعدام است لذا برعکس عمل کرده، از در دیگر خارج خواهد شد. چرا؟ علتش آن است که اگر جمله فوق را از دروغگو بپرسد، او چون دروغگوست، بجای دَرِ آزادی، دَرِ اعدام را نشان خواهد داد لذا او برعکسش کرده، از در دیگر خارج می شود. و اگر از دربان راستگو بپرسد، چون او راستگوست، عین عبارت دروغِ دروغگو را بیان خواهد کرد و خواهد گفت: اگر از آن شخص (دروغگو) بپرسی فلان در را نشان خواهدداد و چون دروغگو، دَرِ اعدام را بجای دَرِ آزادی معرفی خواهد کرد و عین گفته او رانیز راستگو تکرار کرده، مرد محبوس آنرا برعکس نموده از در آزادی خارج خواهد شد

 

 

 

 

 

 

اقتصاد

توسط : rezaei73

اقتصاد گاوی : دو تا گاو ماده دارین … یکیش رو می‌فروشین و یه گاو نر می‌خرین … به تعداد گاوهای گله‌ی شما افزوده می‌شه و اقتصاد رشد می‌کنه … پول براتون همین‌طور سرازیر می‌شه و می‌تونین به بازنشستگی و استراحت بپردازین …

اقتصاد هندی : دو تا گاو ماده دارین … اون‌ها رو می‌پرستین و عبادت می‌کنین !

اقتصاد پاکستانی : هیچ گاوی ندارین … ادعا می‌کنین که گاوهای هندی مال شما هستن … از آمریکا طلب کمک مالی می‌کنین … از چین طلب کمک نظامی می‌کنین … از انگلیس هواپیماهای جنگی … از ایتالیا توپ و تانک … از آلمان تکنولوژی … از فرانسه زیردریایی … از سوییس وام بانکی … از روسیه دارو … و از ژاپن تجهیزات … با تمام این امکانات گاوها رو می‌خرین و بعد ادعا می‌کنین که توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتین !

اقتصاد آمریکایی : دو تا گاو ماده دارین … یکیش رو می‌فروشین و دومی رو تحت فشار مجبور می‌کنین که به اندازه‌ی ۴ تا گاو شیر تولید کنه … وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی می‌کنین … تقصیر رو گردن یه کشور گاودار می‌اندازین و بعد طبیعتا اون کشور یه خطر بزرگ برای بشریت به حساب میاد … یه جنگ برای نجات جهان به راه می‌اندازین و گاوها رو به چنگ میارین  !

اقتصاد فرانسوی : دو تا گاو ماده دارین … دست به اعتصاب می‌زنین چون می‌خواین سه تا گاو داشته باشین !

اقتصاد آلمانی : دو تا گاو ماده دارین … اون‌ها رو تحت مهندسی ژنتیک قرار می‌دین … بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر می‌کنن و ماهی یه وعده غذا می‌خورن و خودشون شیرشون رو می‌دوشن !

اقتصاد انگلیسی : دو تا گاو ماده دارین … که هر دو تاشون جنون گاوی دارن !اقتصاد ایتالیایی : دو تا گاو ماده دارین … نمی‌دونین که اون‌ها کجا هستن … پس بی‌خیال می‌شین و می‌رین سراغ ناهار و شراب و استراحتتون 

اقتصاد سوییسی : ۵۰۰۰ تا گاو ماده دارین … هیچ‌کدومشون مال خودتون نیستن … از کشورهای دیگه پول می‌گیرین که دارین گاوهاشون رو نگه می‌دارین !

اقتصاد ژاپنی : دو تا گاو ماده دارین … اون‌ها رو از نو طراحی ژنتیکی می‌کنین … هیکل گاوهاتون یک‌دهم اندازه‌ی طبیعی می‌شه و ۲۰ برابر معمول هم شیر تولید می‌کنن … بعد شونصد تا کارتون و عکس برگردون و آدامس با شخصیت گاوهاتون با چشم‌های درشت می‌سازین و اسمش رو می‌ذارین Cowkemon و توی تمام جهان پخش می‌کنین و می‌فروشین !

اقتصاد روسی : دو تا گاو ماده دارین … اون‌ها رو می‌شمرین و متوجه می‌شین که ۵ تا گاو دارین … اون‌ها رو دوباره می‌شمرین و می‌فهمین که ۴۲ تا گاو دارین … اون‌ها رو دوباره می‌شمرین و متوجه می‌شین که ۱۷ تا گاو دارین … یه بطری ودکای دیگه باز می‌کنین و به خوردن و شمردن ادامه می‌دین !

اقتصاد چینی : دو تا گاو ماده دارین … ۳۰۰ نفر آدم دارین که گاوها رو می‌دوشن … بعد ادعا می‌کنین که سیستم استخدامی و شغلی کاملی دارین و تولیدات گاوی‌تون در سطح بالایی قرار داره و هر کس رو هم که آمار واقعی رو بیان کنه بازداشت می‌کنین! 

اقتصاد ایرانی : دو تا گاو ماده دارین که هر دو تاشون از باباتون به ارث رسیده … یکیش رو دولت بابت عوارض و مالیات و خمس و زکات و سهم صدا و سیما و سهم بنیادهای مختلف و … ضبط می‌کنه … دومی رو هم قربونی می‌کنین و نذر قبولی توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابی و … و غیره می کنین ! و اقتصاد کماکان فلج می مونه! 

 

 

 

 

 

 

طنز دو دیوانه
توسط : moradyzade

طنز دو دیوانه

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

و اما خبر بد…

این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه…

…………………

حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟

 

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme