و آن روز دیگر باز نگشت زیر سقف دودی

در راهروی دادگاه نشسته و دو طرف سرش را گرفته است. جوان است اما غصه های زندگی چهره اش را پیر و تکیده نشان می دهد.
مریم ۲۷ ساله یک پسر ۴ ساله دارد. می گوید: کاش هیچ وقت نمی دیدمش، همسرش را می گوید طلاق بد است اما بعضی مواقع کار به جایی می رسد که بهتر است جدا شوی.
فاطمه اینطور داستان زندگی خود را بیان می کند: «با شوهرم اقوام نزدیک بودیم. پیش دانشگاهی مشغول تحصیل بودم که حامد به خواستگاری من آمد. خانواده ام بدون مشورت با من تقریبا بله را گفته بودند. اما روز بعد به من زنگ زدند که بیا روستا کارت داریم.»
وقتی به خانه رفتم و جریان را برای من گفتند مخالفت کردم و با تندی پدر و مادرم روبرو شدم. فکر می کردند که این آقا از آسمان برای من فرستاده شده است. مخالفت ها جدی تر شد اما صورت من با سیلی پدر سرخ تر می شد. من دختر بزرگ خانواده بودم. بالاجبار قبول کردم. دیگر خانواده قول و قرارها را گذاشته بودند. یکشنبه در قاین مراسم عقد برگزار شد. من بله را گفتم که ای کاش هرگز نمی گفتم.
نمیدونم چطور شد اصلا نفهمیدم چطور گذشت اما یک لحظه سرم را بالا کردم دیدم سر سفره عقد نشستم در حالی که حامد در کنار من نشسته و همه منتظر جواب بله من هستند ای کاش لال می شدم…
مراسم عقد در یک محضر انجام شد من رفتم خوابگاه و حامد دنبال کارش رفت ….
آخر هفته دنبال من آمد و من را با خود به خانه پدرش برد من اصلا توجهی به حامد نداشتم. حامد آدم مغرور و رفیق بازی بود. همان روز اول من را تهدید می کردکه هر جا برود نباید از او چیزی بپرسم.
من دنبال ادامه تحصیل بودم و حامد شغل آزاد داشت.
حدودا یک سال عقد بودیم و به اصرار پدرم زود عروسی کردیم و رفتیم سر خانه خود… اما حامد هنوز شغل معینی نداشت و به صورت پاره وقت داخل یک شرکت هم کار می کرد.
روزهای اول خوش بودیم زیاد به هم گیر نمی دادیم. من دیگر با نبودن های او ساخته بودم
نمیدانم دقیقا از کجا شروع شد که احساس کردم حامد علاقه ای به من ندارد وقتی با مادرم، خواهرم و دوستان درمیان گذاشتم می گفتند همه مردها همینطور هستند.
من دانشگاه قبول شدم و درس می خواندم. بعد از یک دو سال زندگی مشترک دانشگاه من تمام شد. من دوست داشتم سرکار بروم اما حامد دوست نداشت بیرون کار کنم حوصله ام سر می رفت رابطه زن و شوهری ما خیلی تکراری و سرد شده بود.
بعد از ۳سال و نیم زندگی تقریبا سرد، فهمیدم باردار شدم اوایل فکر می کردم اگه بچه دار شوم شاید مهر حامد بیشتر شود و به زندگی وابسته شود اما …
قرارداد حامد با شرکت هم تمام شده بود و آن شرکت قراردادش را تمدید نکرد، اوضاع مالی خیلی بد بود دعواهای ما زیاد شده بود حامد دوستی داشت که به او پیشنهاد کار داده بود اما او می گفت آن کار به دردش نمی خورد، سر اصرار من که باید برود سر کاری، دعوای حسابی کردیم و حامد برای اولین بار دست روی من بلند کرد آن موقع ۶ ماهه حامله بودم سیلی محکمی خوردم طوری که بینی ام خونی شد.
۱۰ روز رفتم خانه پدرم چون دیگر پولی نداشتیم بعد ۱۰ روز هر چه منتظر نشستم حامد دنبالم بیاید نیامد حتی تماس هم نگرفت.
آن روز بود که فهمیدم حامد دیگر مرد زندگی نیست و دوست دارد تنها زندگی کند و به رفقایش برسد.
یک روز که به بهانه برداشتن برخی لوازمم به خانه برگشتم دیدم کفش های زنانه روی جاکفشی بود. فکر کردم خواهر حامد آمده؛ اما وقتی در را باز کردم اول دیدم کسی نیست بعدا متوجه شدم از داخل اتاق صدایی می آید تازه فهمیدم حامد با دختری رابطه دارد، سارا یکی از همکلاسی های دوره پیش دانشگاهی ام و هم ولایتی ما بود بدون اینکه آنها متوجه بشوند گریه کنان به خانه پدرم برگشتم. جریان را به پدر و مادرم گفتم. ناگفته نماند خانواده من از همان اوایل ازدواج ما از کرده خود پشیمان بودند. بعد از تحقیق از یکی دوستان حامد فهمیدم که سارا سه سال است با حامد رابطه دوستی دارد.
ترسیده بودم دلم برای خودم و فرزندی که هنوز متولد نشده بود می سوخت. بالاخره بعد از حدودا ۱۵ روز برادرحامد آمد دنبالم و ما رفتیم خانه و حرفی نزدم.
حامد آخر رفته بود سر کاری که دوستش معرفی کرده بود. درآمد آنچنانی نداشت. بالاخره پسرم ارسلان به دنیا آمد. حدودا ۶ ماه کامل هیچ گونه ارتباط زن و شوهری نداشتیم. زندگی هر روز سردتر از روز گذشته می شد. حامد ساعت کاری نامنظمی داشت می دانستم که با سارا بیرون می رود و ارتباط زیادی دارد.اما می ترسیدم حرفی بزنم؛ به خاطر ارسلان به خاطر زندگیم..
بعد متوجه شدم حامد مواد مخدر هم مصرف می کندو هیچ علاقه ای به پسرم هم ندارد.
یک روز با عجله آمد خانه و گفت کاری پیش آمده و باید به تهران برود. به من هم گفت ۱۰ روزی بروم خانه پدرم من هم خیلی ساده حرف او را باور کردم اما بعد از یک هفته توسط دوستش احمد فهمیدم حامد را در شمال به خاطر ابطه نامشروع، با سارا گرفته اند احمد دوست حامد، اول می گفت حامد تصادف کرده سندی بدهید از بازداشت آزادش کنیم اما وقتی پدرم پیگیر شد تازه فهمیدیم جریان بازداشت حامد چیز دیگری بوده است. بعد از آن اتفاق حامد دیگر هیچ وقت به خانه نمی آمد و هیچ پولی برای من و بچه ام نمی فرستاد. حالا آمده ام دادگاه که طلاق بگیرم و تکلیف من روشن شود. اما دلم برای بچه ام می سوزد. نمی دانم چی بگویم و چکار کنم.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme