طنز نویس امروز :رویای شیرین ۱۷ مرداد

خسته از کار سخت روزانه، کُنج خانه به خواب رفتم دوش
خواب دیدم چه خواب شیرینی که تو گویی به جان من شدنوش
گرچه در خواب هم چو بیداری حرفه من خبرنگاری بود….
با کمال تعجب و حیرت، روزگارم خوش و بهاری بود!
منزلی داشتم تو گویی قَصر! درد مستأجری نبود به دل
گرد من عده ای خَدَم و حَشَم، همسرم همچو «خانمِ مارِپل»!
از برای تهیّه اخبار یا که از بَهرِ پوشش جلسات
می شدم دعوت از دو صد کانال، با هزاران سلام و صد صلوات!
خودروی هر اداره می آمد تا رساند مرا به نَزدِ مدیر
می شدم با دو صد کرشمه و ناز من سوارش به سان شاه و امیر!
تا اتاق مدیرکل می شد فرش قرمز برای من مفروش!
من قدم می گذاشتم بر فرش، سامسونتِ دست و هدفون اندرگوش!
هر مدیر و رئیس می آمد شاد و خندان برای استقبال!
بنده چون شمع و پرسنل همگی گِردِ بنده همی زدن پروبال!
با حضور بنده رسمیت می یافت هر نشست و همایش و اجلاس!
بیش از حد مدیرها بودند به هدر دادن زمان حساس!
رأس ساعت شروع می گردید جلسات سراسر استان!
لحظه ای وقت ما تلف نشدی در محیط اداره و ارگان!
رؤسا و مدیرها از بیخ، عاشق انتقاد سازنده!
روز و شب پا به جفت و پاسخگو، رویِ باز و لبان پُر خنده!
به سوالات من همی گفتند با تَلیفون مدیرها پاسخ!
یا که وقتی به من همی دادند که بپرسم سوال، رُخ بَررُخ!
احدی از خبرنگار نخواست که سؤالات را نما بَر کُن!
چون مدیران به حوزه کاری بس مسلّط بدُند، باور کن!
نقد اگر از مدیر می کردی پاسخ انتقاد را می داد
نی که بندد ز روی، شمشیرش عصبانی شود کُنَد فریاد!
از رپُرتاژ و آگهی هایش منتقد را همی کُنَد تحریم!
اشتراک رسانه گردد قطع، از رسانه چُنین کُند تکریم!
خواب دیدم که «۱۷ مرداد» درد ما جملگی دوا می شد
نِی که تکرار مشکلات کنیم، روز احقاق وعده ها می شد!
احترام و رفاه و عزت و جاه، بیمه و مسکن و حقوق و ثبات
جملگی بَهرِ من مهیّا بود پیش از آنکه رَوَم سوِی اموات!
غرقِ این شادی و شعف بودم که به ناگه پریدم از خوابم
تا که چشمم به همسرم افتاد فکر کردم هنوز اربابم!
گفتم ای شبِه خانم مارپل، خادمی را بگو که نان بخرد!
دیگری را بگو که صبحانه، جگر و پاچه و زبان بخرد!
زودتر چون سَرَم شلوغ شده، کَم شده وقت استراحت و خواب!
دو سه تایی مدیر مشتاقند به سؤالات من دهند جواب!
بر نمی دارد از سَرِ من دست، دفتر جناب استاندار
وقت می خواهد از برای جواب، یک بهانه تو جور کن این بار!
جلوی منزلم قطار شده خودروهای اداره ها به ردیف!
تا که منّت همی گذارم من، با یکی زِآنهمه بَرَم تشریف!
با تعجب عیال مربوطه رو به من کرد و گفت: تب داری؟!
چیست این یاوه ها که می گویی؟ نکند باز هم تو بیماری؟
خواب و هَذیان بس است ای تنبل، دیر شد از برای صبحانه
تو که خود خُل شدی و می ترسم که مراهم کُنی تو دیوانه! ….

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme