خواندنی

وقتی فرزند زرافه متولد می شود، مادر یک لگد محکم به بچه میزند و تا درد را احساس کند، مادر لگد دوم را میزند. او شروع می کند به بلند شدن، در همین حین مادر لگد سوم را می زند. بچه می افتد و اینبار بلند شده و شروع به دویدن میکند و بعد مادر میرود و بچه را به آغوش میکِشد و میبوسد. بچه زرافه طعمه خوبیست برای شیرها و دیگر درندگان. زرافه مادر نمیتواند بچه را همانجا رها کرده و برود برایش غذا تهیه کند لذا او را مجبور به بلند شدن می کند. زندگی مثل زرافه ی مادر است، گاهی لگدهای محکمی میزند شکست میخوریم، دوباره باید بلند شویم. همیشه یادمان باشد که فقط زندگی نکنیم بلکه سعی کنیم در زندگی رشد کنیم و بزرگ شویم.

………………………………………………………….

مردی از خانه اش راضی نبود، از دوستش که بنگاه املاک داشت خواست تا خانه اش را بفروشد. دوستش یک آگهی نوشت و آنرا برایش خواند: خانه ای زیبا که در باغی بزرگ و آرام قرار گرفته، تراس بزرگ مشرف به کوهستان، اتاق های دلباز و پذیرایی و ناهار خوری وسیع. صاحبخانه تا متن آگهی را شنید، گفت: این خانه فروشی نیست، در تمام مدت عمرم میخواستم جایی داشته باشم مثل این خانه ای که تو تعریفش را کردی. خیلی وقت ها نعمت هایی که در اختیار داریم را نمی بینیم چون به بودنشان عادت کرده ایم، مثل سلامتی، پدر ، مادر، دوستان خوب و خیلی چیزهای دیگه که بهشون عادت کردیم.

……………………………………………………………..

از فال فروشی پرسیدند: چه می فروشی؟ گفت: به کسانی که قدر امروزشان رانمی دانند، فردا را می فروشم… امروز تکرارنشدنی ترین لحظۀ زندگیتان است، قدرش را بدانید. از کتاب «تو تویی؟»
…………………………………………………………………………….

یه روز یه استادی به دانشجو هاش میگه که فردا امتحان داریم. چهار تا از دانشجوها اصلا برای امتحان نخوندن و همش با هم بودن و برای خودشون شاد بودن. آخر شب با هم صحبت کردن که برای امتحان چی کار کنند که تصمیم گرفتند فردا صبح خودشونو سیاه کنند و لباسشونو پاره کنن و همین کارو کردن. به استاد گفتن:

استاد! ما رفته بودیم مهمونی بعد چرخ ماشینمون پنچر شد و مجبور شدیم تا خونه هلش بدیم! شب هم از خستگی نتونستیم درس بخونیم و مجبور شدیم ماشینو ببریم توی شب بدیم دست مکانیک تا درستش کنه و یک عالمه دنبال مکانیک گشتیم تا نصف شب یه مکانیک پیدا کردیم. استاد گفت: باشه و امتحانو پس فردا می گیرم و این امتحانو فقط شما میدین چون بچه ها امروز امتحانشونو میدن.

اونا هم رفتن و درس خوندن و پس فردا هم بدون استرس و با آمادگی کامل اومدن سر امتحان. استاد گفت برای این که تقلب نکنین هر کدومتون میرین توی یک کلاس جداگانه امتحان میدین. هر کی رفت سر یک کلاسی نشست . امتحان فقط دو تا سوال داشت!

نام و نام خانوادگی (۰/۲۵)

کدام یک از چرخ ها پنچر شد!!!؟ (۱۹/۷۵)

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme